محمد ابراهيم آيتى

642

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

كار به انجام رسيد ، بازماندگان از جهاد كه هشتاد و چند نفر بودند ، شرفياب مىشدند و نزد آن حضرت به عذرخواهى و قسم خوردن مىپرداختند . رسول خدا هم اظهارات آنان را مىپذيرفت و با آنان بيعت مىكرد و بر ايشان از خدا مغفرت مىخواست و باطنشان را به خدا وامىگذاشت . من هم شرفياب شدم ، چون سلام كردم تبسّمى كرد كه نشانى از خشم داشت . سپس گفت : پيش بيا . جلو رفتم و در پيش روى او نشستم . آنگاه به من گفت : چرا عقب ماندى ؟ مگر شتر سوارى خود را نخريده بودى ؟ گفتم : چرا ، به خدا قسم : اى رسول خدا ! اگر نزد شخص ديگرى از مردم دنيا نشسته بودم تصوّر مىكردم كه با معذرت‌خواهى از خشم وى در امان خواهم ماند ، امّا اكنون به خدا قسم : يقين دارم كه اگر امروز با سخنى دروغ ترا از خود خشنود سازم ، به زودى خدا ترا از راه وحى بر من خشم خواهد آورد ، امّا اگر راست بگويم و از آن در خشم شوى اميدوارم در نتيجهء آن راستى خدا از من بگذرد . نه به خدا قسم : عذرى نداشتم ، به خدا قسم : هرگز نيرومندتر و توانگرتر از روزى كه با تو همراهى نكردم ، نبوده‌ام . رسول خدا گفت : راست گفتى ، برخيز تا خدا درباره‌ات چه فرمايد . برخاستم و مىرفتم كه مردانى از « بنى سلمه » نيز برخاستند و به دنبال من آمدند و گفتند : به خدا قسم : پيش از اين از تو گناهى نديده‌ايم اما امروز ترا درمانده يافتيم ، چرا تو هم مانند ديگران نزد رسول خدا عذر نياوردى تا براى تو هم استغفار كند و گناه تو هم آمرزيده شود ؟ به خدا قسم : به قدرى اصرار ورزيدند كه خواستم برگردم و خود را در آنچه گفته بودم نزد رسول خدا تكذيب كنم ، اما از آنان پرسيدم كه : آيا شخص ديگرى نيز مانند من گرفتار شده است ؟ گفتند : آرى . دو مرد ديگر هم مانند تو اعتراف كردند و همان پاسخى را كه رسول خدا به تو گفت شنيدند . گفتم : آن دو مرد كيستند ؟ گفتند : « مرارة بن ربيع عمرى » و « هلال بن أميّهء واقفى » . بدين ترتيب دو مرد شايسته از أهل بدر را نام بردند كه شايستگى پيروى داشتند و با شنيدن نام آن دو از ترديد بيرون آمدم . رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - از ميان همهء كسانى كه همراه او نرفته بودند